ترجمه...
*باکوگو نوزاد رو گرفته و میخندد و با لحن تمسخر گفت* «این بچه خیلی زشته.😀»
*ایزوکو روی تخت بیمارستان دراز کشیده و با بیحوصلگی گفت* «تو پدرشی.😒»
*باکوگو و نوزاد به همدیگر نگاه کردند.*
*باکوگو و نوزاد با جدیت به ایزوکو نگاه کردند و با باکوگو با طعنه و غرور گفت* «زیباترین بچه دنیای لعنتی!🥸👍»
*ایزوکو روی تخت بیمارستان دراز کشیده و با بیحوصلگی گفت* «تو پدرشی.😒»
*باکوگو و نوزاد به همدیگر نگاه کردند.*
*باکوگو و نوزاد با جدیت به ایزوکو نگاه کردند و با باکوگو با طعنه و غرور گفت* «زیباترین بچه دنیای لعنتی!🥸👍»
- ۲۶۲
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط